|
امروز
|
تمام وجودم خودشو به هر دری میزنه تا پیدا نشه تا دنبال راه رها شدن نگرده. یر ناسازگاری داره خلاصه، عمره داره می ره و من تو ذهنم زندگی می کنم.
دو، سه هفته پیش یه روز صبح یا نمی دونم بهد از ظهر با آرمین رفتم تا سرکوچه بدون مانتو روسری.
هیچکس تو کوچه نبود و هوا عالی بود، خیلی احساس عجیب و سبکی بود، در صورتی که تا به حال موضوع مانتو و روسری هیچوقت زیاد فکرمو مشغول نکرده بود، یعنی آنقدر عادی و عادت شده بود که دیگه به تفاوت بودن و نبودنش فکر نمی کردم، اما نبودنش خیلی حس تازه ای بود و هیجان انگیز.
دلم می خواد یه داستان بنویسم، یه داستانی که داستان باشه نه مثل وبلاگ تعریف مستقیم زندگی خودم، اما هیچ نظری ندارم چه جوری باید این کارو انجام بدم. اما مگه وسوسه دیدن سریال های الکی می ذاره. انگار ذهنم تمام تلاششو می کنه تا فرار کنه.
بازم عصر شد، عصر یه روز دیگه، بازم شب میشه و صبح می شه اما من هنوز همون نگارم روزا مثل برق و باد میگذرن و من با سرعت مورچه تغییر می کنم،انقدر کوچیک انقدر کم و یواش که هر روز صبح انگار دوباره همون نگار دیروزم انگار هیچی فرق نکرده فقط گذشته
هر روز صبح ساعت 7:30 از خواب پا می شم با زنگ ساعت موبایلم، همون هفت، هشت، ده دقیقه اول، تو توالت وقتی رو توالت فرنگی نشستم فکرا شروع می شه، فکرای جور وا جور هر روز بسته به حالم، اما عموما در مورد کار، هنوز بیدار نشدم فکر این کار کذایی حجوم میاره و همون چند دقیقه اول از غصه اینکه تا نیم ساعت دیگه دوباره نشستم تو پراید نقره ای حاجی پور جان و دارم فضای سنگین نفس کشیدن همکارای عزیزمو استنشاق می کنم دلم می گیره
بعضی شنبه ها زنگ می زنم میگم خودم میرم که فقط اون هوای منفی سرشار از .... (هیچ کلمه مناسبی رو برای نشون دادن میزان ناراحj کنندگی اون فضا نمی تونم به زبون بیارم) رو تحمل نکنم.
رابطه های سرد و بسته
بعد بالاخره صورتمو می شورم و تو آیینه قیافه بی حالت خودمو می بینم و از دستشویی دل می کنم
همیشه باید خیلی مراقب باشم دیر نرسم، هر روز استرس دارم چون همکار عزیز 60 ساله لم میتونه سر دیر اومدن یا هر موضوع مهم و غیر مهم دیگه ای کل روزمو فنا بده.
نهایتا بعد از دستشوی می رم سراغ سمج، گربه مونو می گم ،یک هفته است مامان شده پس یه هفته است که میرم بعدش سراغ سمج و جوجه هاش، یه کم بهشون خیره می شم تا از زنده بودنشون مطمئن شم و یه دستس به سر و کول سمج می کشم و و بعد پیش به سوی آشپزخونه شاید یه لیوان شیری بخورم و به سمج هم یه پیاله هم شیر بدم.
دیگه این موقع کم کم دارم دیرم میشه، با عجله همه وسایلمو که کلی ورق A4 پراکنده از کارهای اداره عقب مونده یا کارهای آینده رو میز و این ور اون ور و جمع می کنم ، لپ تاپ اداره رو با برچسب "from the people of japan" و 4-3 تا پوشه و سر رسید رو بر میدارم اگه شارژرم فراموش نشه همه چی رو با عجله تو کوله ام می تپونم و پیش به سوی خیابون
و میرم تو جو عجیب و پارادوکسی محیط کارم، کاری که خیلی دوستش دارم اما از فضا و رابطه ها و آدمهاش قلبم می گیره، با این که هر روز متفاوته و نمی فهمم کی ساعت 3:30 می شه دوباره با عجله همه چیزایی که با خودم آورده بودم رو بعلاوه یه سری کاغذ جدید با عجله می تپونم تو کیفم و با استرس دیر آماه شدن و تو ماشین اداره دیر حضور بهم رسوندن دوباره تو فضای بسته ماشین با همکارای عزیز و دوست داشتنی و مهربونم مسیر تا خونه رو سر می کنم و پر از حس های مختلف و ماجرا می رسم خونه.
اینجوری که بوش میاد، نهایتا قراره آدم به این نتیجه برسه که هیچی نمی دونه
بعد از کلی گیج زدن، کلی رفت و برگشت به این نتیجه برسه که دست از سر کچل خدای خیالی ش برداره
نمی شه تا ابد، تا ابدی که نمی دونی همین یه دقیقه دیگه است یا 50 -60 یا هفتاد سال دیگه منتظر جواب موند و دست رو دست گذاشت
زندگی داره می گذره داره هی می گذره و من داره خون خونمو می خوره که هیچ کاری نکردم،هیچ کار بزرگی واسه خودم و دنیای اطرافم نکردم
به هیچ چیز انقدر مطمئن نبوده ام، حتی به خدا.
و ما از لایه زیری هیچی نمی دونیم!
امروز متنی را در وبلاگ توکا نیستانی می خوندم که در اون جمله ای از استادش را نقل قول کرده بود بر این مضمون "اگر روزی ده ساعت طراحی کنند بعد از بیست سال یکی از بهترینها خواهند شد." که البته توی این نقل قول خود آقای نیستانی این جمله رو اضافه کرده بود "اما اگر یاد بگیرید تا از کارتان لذت ببرید همین فردا یکی از خوشبختترین آدمهای روی زمین هستید..."
با خودم فکر کردم که برای من هم که درحال حاضر ۲۰بیست از شخصیت مذکورو منقول! کوچکترم و چند وقته که دغدغه ام این شده که شاید واقعا نوشتن جواب منه امیدی هست
چه برای بهترین شدن با با اون معیار
چه برای خوشبخت بودن با هیچ معیاری.