تبليغاتX
این زندگی کوتاه...
امروز
آره گم شدم، من کلا گمم.گم تو خودشیفتگی و ایده ال گرایی ذهنی

تمام وجودم خودشو به هر دری میزنه تا پیدا نشه تا دنبال راه رها شدن نگرده. یر ناسازگاری داره خلاصه، عمره داره می ره و من تو ذهنم زندگی می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 22:56  توسط نگار قادری  | 

باید بنویسم وگرنه گم می شم، هر چند هیچ اعتباری هم نیست که حتما با نوشتن گم نشم،اما مثل یه نخ نازک به نظرم می آد که سعی می کنه وصلم بکنه به خودم.

دو، سه هفته پیش یه روز صبح یا نمی دونم بهد از ظهر با آرمین رفتم تا سرکوچه بدون مانتو روسری.

هیچکس تو کوچه نبود و هوا عالی بود، خیلی احساس عجیب و سبکی بود، در صورتی که تا به حال موضوع مانتو و روسری هیچوقت زیاد فکرمو مشغول نکرده بود، یعنی آنقدر عادی و عادت شده بود که دیگه به تفاوت بودن و نبودنش فکر نمی کردم، اما نبودنش خیلی حس تازه ای بود و هیجان انگیز.

دلم می خواد یه داستان بنویسم، یه داستانی که داستان باشه نه مثل وبلاگ تعریف مستقیم زندگی خودم، اما هیچ نظری ندارم چه جوری باید این کارو انجام بدم. اما مگه وسوسه دیدن سریال های الکی می ذاره. انگار ذهنم تمام تلاششو می کنه تا فرار کنه.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:34  توسط نگار قادری  | 

هوا خیلی گرمه و من چشمام می سوزه

بازم عصر شد، عصر یه روز دیگه، بازم شب میشه و صبح می شه اما من هنوز همون نگارم روزا مثل برق و باد میگذرن و من با سرعت مورچه تغییر می کنم،انقدر کوچیک انقدر کم و یواش که هر روز صبح انگار دوباره همون نگار دیروزم انگار هیچی فرق نکرده فقط گذشته

هر روز صبح ساعت 7:30 از خواب پا می شم با زنگ ساعت موبایلم، همون هفت، هشت، ده دقیقه اول، تو توالت وقتی رو توالت فرنگی نشستم فکرا شروع می شه، فکرای جور وا جور هر روز بسته به حالم، اما عموما در مورد کار، هنوز بیدار نشدم فکر این کار کذایی حجوم میاره و همون چند دقیقه اول از غصه اینکه تا نیم ساعت دیگه دوباره نشستم تو پراید نقره ای حاجی پور جان و دارم فضای سنگین نفس کشیدن همکارای عزیزمو استنشاق می کنم دلم می گیره

بعضی شنبه ها زنگ می زنم میگم خودم میرم که فقط اون هوای منفی سرشار از .... (هیچ کلمه مناسبی رو برای نشون دادن میزان ناراحj کنندگی اون فضا نمی تونم به زبون بیارم) رو تحمل نکنم.

رابطه های سرد و بسته

بعد بالاخره صورتمو می شورم و تو آیینه قیافه بی حالت خودمو می بینم و از دستشویی دل می کنم

همیشه باید خیلی مراقب باشم دیر نرسم، هر روز استرس دارم چون همکار عزیز 60 ساله لم میتونه سر دیر  اومدن یا هر موضوع مهم و غیر مهم دیگه ای کل روزمو فنا بده.

نهایتا بعد از دستشوی می رم سراغ سمج، گربه مونو می گم ،یک هفته است مامان شده پس یه هفته است که میرم بعدش سراغ سمج و جوجه هاش، یه کم بهشون خیره می شم تا از زنده بودنشون مطمئن شم و یه دستس به سر و کول سمج می کشم و و بعد پیش به سوی آشپزخونه شاید یه لیوان شیری بخورم و به سمج هم یه پیاله هم شیر بدم.

دیگه این موقع کم کم دارم دیرم میشه، با عجله همه وسایلمو که  کلی ورق  A4 پراکنده از کارهای اداره عقب مونده یا کارهای آینده رو میز و این ور اون ور و جمع می کنم ، لپ تاپ اداره رو با برچسب "from the people of japan" و 4-3 تا پوشه و سر رسید رو بر میدارم اگه شارژرم فراموش نشه همه چی رو با عجله تو کوله ام می تپونم و پیش به سوی خیابون

و میرم تو جو عجیب و پارادوکسی محیط کارم، کاری که خیلی دوستش دارم اما از فضا و رابطه ها و آدمهاش قلبم می گیره، با این که هر روز متفاوته و نمی فهمم کی ساعت 3:30 می شه دوباره با عجله همه چیزایی که با خودم آورده بودم رو بعلاوه یه سری کاغذ جدید با عجله می تپونم تو کیفم و با استرس دیر آماه شدن و تو ماشین اداره دیر حضور بهم رسوندن دوباره تو فضای بسته ماشین با همکارای عزیز و دوست داشتنی و مهربونم مسیر تا خونه رو سر می کنم و پر از حس های مختلف و ماجرا می رسم خونه.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:17  توسط نگار قادری  | 

اینجوری که بوش میاد، نهایتا قراره آدم به این نتیجه برسه که هیچی نمی دونه

بعد از کلی گیج زدن، کلی رفت و برگشت به این نتیجه برسه که دست از سر کچل خدای خیالی ش برداره 

نمی شه تا ابد، تا ابدی که نمی دونی همین یه دقیقه دیگه است یا 50 -60 یا هفتاد سال دیگه منتظر جواب موند و دست رو دست گذاشت

زندگی داره می گذره داره هی می گذره و من داره خون خونمو می خوره که هیچ کاری نکردم،هیچ کار بزرگی واسه خودم و دنیای اطرافم نکردم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:26  توسط نگار قادری  | 

بایدکاری کرد ، باید به این زندگی بی معنا ،معنای ویژه ای بخشید، باید کاری کرد. من مطمئن هستم که باید کاری کرد.

به هیچ چیز انقدر مطمئن نبوده ام، حتی به خدا.




+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:9  توسط نگار قادری  | 

بخش اعظم زندگی انسانها عموما خرج دست و پا زدن توی لایه بسیار بسیار نازک بیرونی زندگی میشه و قسمت دردآورش اینه که این لایه با اینکه اتقدر نازکه، اکثر آدمها رو بدون هیچ زحمتی تو خودش غرق می کنه، و همه چی رو با خودش پایین می بره، در صورتی که این لایه توهمی بیشتر نیست.

و ما از لایه زیری هیچی نمی دونیم!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:53  توسط نگار قادری  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 12:55  توسط نگار قادری  | 

در خونه رو باز کرد و اومد بیرون،پاشو که از در خونه گذاشت بیرون دید جای آسمون و زمین عوض شده،بعضی چیزا بر عکس شدن،درختها سر وته شدن، برگاشون کنار پاش رو سطح آسمون پهن شدن و کف کوچه پر از برگای سبز شده، یه پرنده رو یه ریشه خیلی خیلی بلند پیچ در پیچ اون بالا بالا ها که معلوم نیست آسمون یا زمین گردنشو تندتند تکون می ده، دو قدم رو کف آسمون جلو رفت زیر پاش هیچی نبود اما انگار بود، یه بچه از شاخه درخت آویزون شده بود و داشت تاب می خورد، بر گشت تو خونه دید همه چی سر جاشه. دوباره اومد بیرون رفت رو کپه شاخه هایی که کف آسمون ولو شده بودن و دستشو درزار کرد و یه شاخه رو گرفت، از شاخه هار درخت خودشو آویزون کرد و رفت بالا پاشو می ذاشت رو شاخه ها و از تنه درخت بالا میرفت از ریشه ها بالا رفت و اون بالا روی ریشه های قطور درخت وایستاد، پایینو که نگاه کرد همش آبی بود  و ابرا اون پایین معلق بودن. وسوسه شد از اون بالا شیرجه بزنه تو آسمون...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 15:21  توسط نگار قادری  | 


به اون آدمهایی که احساس می کنن یه چیزی توشون هست که باید بریزنش بیرون،که می دونن زندگی این لایه رویی نیست که میبینن،که فکر اینکه زندگی تو این دنیا همین یک باره ومعلوم نیست کی تموم میشه از یادشون نمیره٬که هدف زندگی این چیزایی که تاحالا یاد گرفتن نیست٬کسایی که یه چیزی توشون قل میزنه اما در نمیاد٬کسایی که دغدغه شون بیرون آوردن منشا این قل قل زدن هاست٬که می دونن باید درشو یه جوری باز کنن ٬کسایی که میدونن این نوع زندگی فراگیر جهانی رو نمی خوان ٬ از ته دلشون نمی خوان٬ کسایی که دلشون می خواد یه کاری بکنن٬ که می دونن می تونن یه کاری بکنن .به همه مون ٬پیشنهاد می کنم این مصاحبه رو بخونیم

http://www.cinematheatre.ir/module-pagesetter-viewpub-tid-1-pid-96.html

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 15:20  توسط نگار قادری  | 

امروز متنی را در وبلاگ توکا نیستانی می خوندم‌‌‌‌ که در اون جمله ای از استادش را نقل قول کرده بود بر این مضمون "اگر روزی ده ساعت طراحی کنند بعد از بیست سال یکی از بهترین‌ها خواهند شد." که البته توی این نقل قول خود آقای نیستانی این جمله رو اضافه کرده بود "اما اگر یاد بگیرید تا از کارتان لذت ببرید همین فردا یکی از خوشبخت‌ترین آدم‌های روی زمین هستید..."

با خودم فکر کردم که برای من هم که درحال حاضر ۲۰بیست از شخصیت مذکورو منقول! کوچکترم و چند وقته که دغدغه ام این شده که شاید واقعا نوشتن جواب منه امیدی هست

چه برای بهترین شدن با با اون معیار

 چه برای خوشبخت بودن با هیچ معیاری.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 14:58  توسط نگار قادری  |